تبليغاتX
به ویبلاگ حبیب وفا خوش آمدید.
شب گرد تنها

تادیداردیگرفانوس نگاهم را

بدر خواهم آویخت

هرچند میدانم

دیداری نخواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 14:8  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

: http://www.paik-ad.com/mer/318.html قسمت سوم خاطرات سه خواهر مهاجر از زندان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:49  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

این عکس توسط خودم طراحی شده.

www.TAFRIHY.sub.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 14:41  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 14:35  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

شعرزیبایی ازشهریاری:

آمدی جانــم بــقربانـــت ولی حالا چــرا

بی وفاحالاکـــه من افـــتاده ام ازپاچــرا

نوشدارونی وبعدازمرگ صحراب آمدی

سنگدل ایـن زودتر میخواستی حالا چرا

عـمرمارامــحلت امروزوفردای تونیست

مـن که یک امروزمهمانی توام فرداچرا

نازنیـــنــامابـــه نازتو جـــوانی داده ایـم

دیگراکنون باجــوانان نازکــن باما چــرا

وه کـه باایــن عــمرهای کوته بی اعتبار

اینهمـه غافل شدن ازچون منی شیداچرا

شــورفـرهادم بپرس سربزیرافگنده بود

ای لب شــیرین جواب تلخ سربالا چــرا

ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت

این قـــدربابخــت خواب آلــوده من ،لالاچرا

آسمــان چون جــمع مشتاقان پریشان می کند

درشگــفتــم من نمـــی پاشد زهــم دنــیا چرا

درخزان هجرگل ای بلبلی طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این ســـفرراه قیامت میــروی تنهــا چرا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 13:13  توسط حبیب الله ((وفا))  | 


آرزوی پرواز.صفحه نخست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:43  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

پدر

 

 

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:30  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

سر ساعت 2 شب موبایل زنگ می خورد گوشی را ور می دارد

سلام مادر تو هستی ؟

چرا فردا برایم زنگ نزدی ؟منو ازخواب بدارکردی

مادر: تو دروست 22سال پیش درهمین موقع شب مرا ازخواب بیدارکردی

خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر صبح ازخواب بلند میشود میرود در اوطاق مادرتک تک میکند

مادرجان هستی ؟مادر جواب نمیدهد داخل می شود می بیند که مادر

دیگر در این جهان نیست.  حبیب وفا


Image hosting by TinyPic





خواستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:44  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

وفا دار کیست؟

درخواب نازبودم شبی دیدم کسی درمزندImage hosting by TinyPic

درراگشودم روی او دیدم غمست در مزند

ای دوستان بی وفا از(غم) بیاموزید وفا

غم باآنهمه بیگانگی هرشب به من سرمزند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 10:54  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:52  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

گرازمرگ کبوترمی شودحال شما بهتر

به مرگم راضی ام آری بیا دارم بزن دختر

بیا دارم بزن بانو که تنهاجرم من این است

برایت دوختم از تکه های آسمان چادر

بیا دارم بزن یکشب به دور از چشم آدم ها

بتار گیسویت در آستان ماه و نیلو فــر

مرا اعدام کن اماه غزلهای مرا بنویس

که از آن می وزدیک آسمان سبزپیغمبر

شمالی ام سراپا تاک پردازغزلـــهایت

بزن آتش که تاصبحی شوم از ریشه خاگستر

منم شهمامه جان صلعال رنج سالهای تو

به پایت میروم تا (جاغوری)برمن شود محشر

پـــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــان

حبیب (وفا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:50  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

مرا از اینکه می بینی پریشان ترچه می خواهی؟

ازاین آتش به جزیک مشت خاگسترچه میخواهی؟

من از اوج نگاه توبه زیـری پایت اُفتـــــــــــادم

بیا این اوج این پرواز این هم پر چه میخواهی؟

مرا بی خود به باران می بری با مستً چشمت

بیا این چشمها این گونهای تر چه میـــــخواهی؟

برای ادعای عشق اگر این سینه کافـــی نیست؟

بیااین تیغ این شمشر این هم سر چه میــخوای؟

مــــــرا کافیست تاوانی لبانت بوسه ای زخمی

از این ضحاک درخون مرده آهنگرچه میخوای؟

تمام این غزل با خـــــــون رگهایم نسارت باد

بگودیگر عزیزمن بگو دیگرچه میـــــــخوای؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:42  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

Image hosting by TinyPic

می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی

می رسد روزی که مــــرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تــــــنها در کنار عکس من

نامه های کهنه آم را یک به یک از بـــــر کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:41  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

کاش قلبــــــــــــــــــم درد پینهانــــی نــــــــــداشت

چهره ام هـــــــــــــــرگز پــــــریشانی نــــــداشت

بـــــرگ هایً آخیـــــــر تقـدیــــــــــــــــــــم عشق

حـــــرف از یک روزی بارانـــــــی نــــــــداشت

کـــاش مـــــی شــــــــــــــود راه سخت عشق راه

بی خـــــــطر پیمود و قـــــــــــربانـــــی نــداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:39  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

گفتــــی که مـــــرا دوست نـــــــداری گیله ای نیست

بینـــــــی مــــــــــــــــن و عشق فاصــــله ای نیست

گفتم که صبر کن کمــــی گـــــــــــــــوش به من کن

گفتی که باید بــــــــــــروم حــــــــــوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خــــــودم باشــــــــــــم وآن وقت

جزعشقی تــــــــــو در خاطرمــن مشغله ای نیست

رفتــــــــی و خـــــــــــــــدا پشت پناهت به سلامت

بگزار بسوزد دل مــــــــــــــن مســه اله ای نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:38  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

کاش بــــــــــــــــــودی تا دلــــــــــــم تنها نبـــــــود

تـــا اسیر قصه فــــــــــــــــردا نبـــــــــــــــــــــــود

کــاش بــــــــــــــــــودی تــا بــــــــــــرای قلب مـن

زنـــــــــــــدگی انــگونــــه بـــــــــــی معنا نبـــــود

کاش بـــــــــــــــــودی تـا لبانـــــــــــــــی سرد من

قصه گویــــــــــــــــی قصــــه دردت نبـــــــــــــود

کــاش بــــــــــــــــــودی تـــا نیگــــاه خستـــــه آم

بــــــــــــــی خبر از مـــــــوج و از دریــــا نبـود

کاش بــــــــــــــــــودی تا زمستانـــــــــی دلــــــم

این چنین پـُــــــــر سوز و پُــــــــر ســـــودا نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:37  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت: آغازش سراسر بندگیست.

گفتمش پایان آنرا هم بگو؟

گفت: پایانش همه شرمندگیست.

گفتمش در مان دردم رابگو.

گفت : در مان ندارد بی دواست.

گفتمش یک اندکی تسکین آن.

گفت : تسکینش همه سوزو فناست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:27  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

عشق آمدو خیمه زد به صهرای دلم

زنجیر جنون فگند بر پایی دلم

گر عشق به فریاد دل ما نرسد

پس وای دلم وای دلم وای دلم

شب ازسوزی دل گفتم قلم را

بیا تحریربکن غمهای دلم را

قلم گفتا برو بچاره عاشق

ندارم تاقت ان کویی غم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 18:27  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

عشق آمدو خیمه زد به صهرای دلم

زنجیر جنون فگند بر پایی دلم

گر عشق به فریاد دل ما نرسد

پس وای دلم وای دلم وای دلم

شب ازسوزی دل گفتم قلم را

بیا تحریربکن غمهای دلم را

قلم گفتا برو بچاره عاشق

ندارم تاقت ان کویی غم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 18:27  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

وفای بی وفایان کرده پیرم

روم یاری و فاداری بگرم

اگریاری  وفا داری  نیابم

سری قبری وفاداران بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:51  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

باسر انگشتان لر زان می نویسم نامه ای

تابخوانی قصه  پرغصه  ای  دیوانه  ای

جای پای اشکها بر هر  سطور  نامه  ام

باجوابت چیل چراغان می شود ویرانه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 9:18  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

شیشه ای دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این دل ما با نگاه سرد پرپر می شود ( اهل دلی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:10  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

باغم امشب زیر لب هردم صدایت میکنم

اشک می ریزم دوچشمم رافدایت  میکنم

 

درنگاهی  خسته ات  دنبال حرفی تازه  ام

هرچه می خواهی بگومن هم دوعاین میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:49  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

دوستتدارم  
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:38  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:34  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:15  توسط حبیب الله ((وفا))  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:14  توسط حبیب الله ((وفا))  |